تبليغاتX
WELCOME 2 RAYA

کشاورزي، الاغ پيري داشت که يه روز اتفاقي ميفته تو ي يک چاه بدون آب .کشاورز هر چه سعي کرد نتونست الاغ رو از تو چاه بيرون بياره . براي اينکه حيون بيچاره زياد زجر نکشه کشاورز و مردم روستا تصميم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن تا الاغ زود تر بميره و زياد زجر نکشه .
مردم با سطل روي سر الاغ خاک مي ريختند اما الاغ هر بار خاکهاي روي بدنش رو مي تکوند و زير پاش مي ريخت و وقتي خاک زير پاش بالا مي آمد سعي ميکرد بره روي خاک ها . روستايي ها همينطور به زنده به گور کردن الاغ بيچاره ادامه دادند و الاغ هم همينطور به بالا اومدن ادامه داد تا اينکه به لبه ي چاه رسيد و بيرون اومد.

مشکلات زندگي مثل تلي از خاک بر سر ما ميريزند و ما مثل هميشه دو اتنخاب داريم . اول اينکه اجازه بديم مشکلات ما رو زنده به گور کنن و دوم اينکه از مشکلات سکويي بسازيم براي صعود.

نوشته شده توسط RAYAPNU در پنجشنبه 1388/08/21 ساعت 0:54 | لينک مطلب |

پادشاهی می خواست نخست وزیرش را انتخاب كند. چهار اندیشمند بزرگ كشور فراخوانده شدند.
آنان را در اتاقی قرار دادند و پادشاه به آنان گفت که:

«در اتاق به روی شما بسته خواهد شد و قفل اتاق، قفلی معمولی نیست و با یك جدول ریاضی باز خواهد شد، تا زمانی كه آن جدول را حل نكنید نخواهید توانست قفل را باز كنید. اگر بتوانید مسئله را حل كنید می توانید در را باز كنید و بیرون بیایید»
پادشاه بیرون رفت و در را بست. سه تن از آن چهار مرد بلافاصله شروع به كار كردند. اعدادی روی قفل نوشته شده بود، آنان اعداد را نوشتند و با آن اعداد، شروع به كار كردند.
نفر چهارم فقط در گوشه ای نشسته بود. آن سه نفر فكر كردند كه او دیوانه است. او با چشمان بسته در گوشه ای نشسته بود و كاری نمی كرد. پس از مدتی او برخاست، به طرف در رفت، در را هل داد، باز شد و بیرون رفت!
و آن سه تن پیوسته مشغول كار بودند. آنان حتی ندیدند كه چه اتفاقی افتاد!
كه نفر چهارم از اتاق بیرون رفته.
وقتی پادشاه با این شخص به اتاق بازگشت، گفت: «كار را بس كنید. آزمون پایان یافته.
من نخست وزیرم را انتخاب كردم». آنان نتوانستند باور كنند و پرسیدند:
«چه اتفاقی افتاد؟ او كاری نمی كرد، او فقط در گوشه ای نشسته بود. او چگونه توانست
مسئله را حل كند؟» مرد گفت: «مسئله ای در كار نبود. من فقط نشستم و نخستین
سؤال و نكته ی اساسی این بود كه آیا قفل بسته شده بود یا نه؟ لحظه ای كه این احساس را كردم فقط در سكوت مراقبه كردم. كاملأ ساكت شدم و به خودم گفتم كه از كجا شروع كنم؟
نخستین چیزی كه هر انسان هوشمندی خواهد پرسید این است كه آیا واقعأ مسأله ای وجود دارد، چگونه می توان آن را حل كرد؟ اگر سعی كنی آن را حل كنی تا بی نهایت به قهقرا خواهی رفت؛
هرگز از آن بیرون نخواهی رفت. پس من فقط رفتم كه ببینم آیا در، واقعأ قفل است یا نه و دیدم قفل باز است.
پادشاه گفت: «آری، كلك در همین بود. در قفل نبود. قفل باز بود. من منتظر بودم كه یكی از شما پرسش واقعی را بپرسد و شما شروع به حل آن كردید؛ در همین جا نكته را از دست دادید. اگر تمام عمرتان هم روی آن كار می كردید نمی توانستید آن را حل كنید.
این مرد، می داند كه چگونه در یك موقعیت هشیار باشد. پرسش درست را او مطرح كرد».
این دقیقا مشابه وضعیت بشریت است، چون این در هرگز بسته نبوده است!
خدا همیشه منتظر شماست.انسان مهم ترین سوال را از یاد برده است... و سوال این هست:
"من که هستم...!؟"

نوشته شده توسط آسمان در دوشنبه 1388/02/28 ساعت 11:0 | لينک مطلب |

پروردگارا
 

آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم

 و

شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم

 و


بینشی که تفاوت این دو را بدانم

نوشته شده توسط RAYAPNU در دوشنبه 1388/02/28 ساعت 0:45 | لينک مطلب |

زندگی جاده دو طرفه ای نیست که از آن سو هم کسی به سمت ما بیاید. فریب خط هایی که درجاده های زندگی رسم کرده ایم را نبایدبخوریم

 

نوشته شده توسط آسمان در پنجشنبه 1388/02/03 ساعت 18:55 | لينک مطلب |

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: "من کور هستم لطفا کمک کنید."روزنامه نگارخلاقی از کناراو می گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او رابرداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روز نامه نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد:

امروز بهار است، ولی من نمی توانم آنرا ببینم !!!!!


پ.ن:ای کاش ما آدمها قبل از اینکه حرفی را بزنیم به اثری که روی دیگران میگزاره بیشتر فکر میکردیم.

خیلی وقتا میشه یه حرفی را به صورتهای مختلف بیان کرد که شاید یکی بتونه منظور رو خوب بیان کنه و دیگری اثر عکس داشته باشه و طرف مقابل را ناراحت کنه.

نوشته شده توسط آسمان در جمعه 1388/01/21 ساعت 14:50 | لينک مطلب |

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید، به دوستان خود نیکی کنید

"قسمتی از وصیت نامه کوروش کبیر"

نوشته شده توسط RAYAPNU در چهارشنبه 1388/01/12 ساعت 23:44 | لينک مطلب |

 

"زندگي تكثير ثروتی است كه نامش محبت است"

نوشته شده توسط RAYAPNU در شنبه 1387/12/10 ساعت 12:57 | لينک مطلب |

                     

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: زمان، کلمات و موقعیت ها.

 سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت.

سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیا ها، موفقیت و شانس.

 سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان واقعی.

نوشته شده توسط RAYAPNU در یکشنبه 1387/11/27 ساعت 0:15 | لينک مطلب |
نوشته شده توسط آسمان در چهارشنبه 1387/11/16 ساعت 23:3 | لينک مطلب |

سلام.

از امروز یک موضوع به مطالب وبلاگ اضافه شده به نام پند نامه .

امیدوارم مفید باشه!


دو چیز را فراموش نکن:

یاد خدا و یاد مرگ

دو چیز را فراموش کن:

بدی دیگران در حق تو ...خوبی تو در حق دیگران

نوشته شده توسط RAYAPNU در جمعه 1387/11/04 ساعت 0:37 | لينک مطلب |